سلام! اول
از همه، ولادت امام رضا (ع) رو به همه تبریک میگم. بعدش هم تولد خودمو به خودم
تبریک میگم که شنبهس. درضمن، شنبه هالووین هم هست! حالا بریم سراغ اخبار!
همونطور
که میدونید، کتاب نهم دموناتا با اسم فریادی در تاریکی منتشر شد. مثل همیشه از
انتشارات قدیانی و با ترجمهی خانم کریمی.
من
چند روز پیش رفتم بخرمش. به چند دلیل: با این که ترجمهی اینترنتیشو خوندم، اما
دوست دارم مجموعهم کامل باشه. دلیل دومش هم اینه که نصف چیزایی که خوندم رو
نفهمیدم. اصولا حال ندارم دوباره از تو کامپیوتر بخونم. کتاب راحت تره و اینا!
خلاصه
من رفتم کتاب رو برداشتم بعد چشمم افتاد به یه کتاب دیگه: فار، شهر گمشده! کتاب
دوم مجموعهی پندراگون! اونو هم خریدم و چند هفته پیش تمومش کردم! خیلی باحاله
واقعا! هیچیشو لو نمیدم! فقط میگم از دستش ندید!
فیلم
دستیار یک شبح هم که اومده! تا چند روز دیگه دیویدی پردهایش گوشه کنار خیابون
پیدا میشه!
اسم
جلد هفتم آرتمیس فاول هم معلوم شده: مجموعهی آتلانتیس. جلد شیشمش هم تو ایران
منتظر شده. با عنوان "آرتمیس فاول و معمای زمان" (از فانتزی فنز.)
راستش
به خاطر درس و مشق و اینا، حال ندارم چیز بیشتر بنویسم. ببخشید دیه!
بای
بای!
+ نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط جاسمین
|
» تهران، کوچهی اشباح!
موضوع »
سلام دوستان، عید فطر مبارک!
چه خبرا؟! دقت کردین چند روز دیگه دوباره
مدرسهها باز میشن؟! بدبخت شدیم رفت!
خب، چند وقت پیش یه آقایی به اسم سیامک
گلشیری، یه کتاب نوشت به اسم... تهران، کوچهی اشباح!
من که این کتاب رو نخوندم. نمیدونم خوبه
یا نه. ولی همین که ایرانیها شروع کردن به نوشتن کتاب های فانتزی خودش خیلی خوبه.
آوای شیطان رو هم که حتما تو جریانش هستین!
به هر حال تو این آپ میخوام یه خلاصهای
از کتاب تهران کوچهی اشباح و بیوگرافیای از نویسندهش براتون بذارم که منبعش
ایبنائه. یه مصاحبه هم با نویسنده میذارم که از تو فانتزی فنز کش رفتم... یعنی
کپی کردم!
××× «تهران
کوچه اشباح» عنوان رمان نوجوانی از سیامک گلشیری است که از سوی نشر افق روانه
بازار نشر میشود. این رمان در ژانر وحشت نگارش شده و از نخستین آثار نوجوان تالیفی
در این ژانر به شمار میآید.
به گزارش
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، این رمان که چند بار نامش تغییر یافته، ماجرای دو
نوجوان 14 ساله را بازگو میکند که در شب تولد یکی از آنها، از خانه بیرون میروند
و به خانهای راه مییابند که در واقع تمام اتفاقات رمان در آنجا رخ میدهد.
به گفته
گلشیری، این رمان اولین داستانی است که درباره حضور دراکولاها در تهران نوشته شده
است.
این نویسنده و
مترجم با اشاره به علاقه و استقبال نوجوانان از ژانر وحشت و مخالفت برخی روانشناسان
با این گونه کتابها معتقد است این رمان بر نوجوانان تاثیر منفی ندارد.(خدا رو شکر!)
سیامک گلشیری
در سال 1347 در اصفهان متولد شده و فوق لیسانس زبان و ادبیات آلمانی دارد. نخستین
مجموعه داستانش «از عشق و مرگ»، در سال 1377 توسط نشر مركز به چاپ رسید و مجموعه
داستان «همسران» او را نیز در سال 79 انتشارات نگاه منتشر كرد.
نخستین رمانش
«كابوس» در سال 79 به چاپ رسیده است. سیامک گلشیری دو رمان «شب طولانی» و «مهمانی
تلخ» را در سال 80 به كارنامهی ادبی خود افزود و در اسفند سال 81 رمان «نفرین
شدگان» و سال گذشته نیز رمان «چهره پنهان عشق»از این داستاننویس منتشر شد.
حالا بریم
سراغ مصاحبه:
- چرا به
سراغ داستان ترسناک رفتید؟
-خیلی وقت بود که
داستانی درباره دراکولا در ذهنم داشتم. ریشهی آن هم در کودکی من بود و خانه
ترسناک و تاریکی که ته کوچهمان بود و همه میخواستیم بدانیم آنجا چه خبر است.
البته از بچگی به خواندن داستانهای جنایی و ترسناک علاقه داشتم و هنوز هم این
داستانها را زیاد میخوانم. بچه که بودیم قراری با دوستانم داشتیم: داستانهای
ترسناک را میخوانیدم و بعد برای هم تعریف میکردیم و سعی میکردیم همدیگر را
بترسانیم. (وا! این دیگه چه جور بازیای بوده؟! گل
کوچیک بازی نمیکردن پس؟!) وقتی این داستان را نوشتم با خودم فکر کردم که
نکند دراکولای این قصه را ببینم! به خاطر همین مساله هم بود که مقدمه «تهران، کوچه
اشباح» را نوشتم که در آن نویسندهای به اسم سیامک گلشیری دراکولا را نرسیده به
اتوبان همت ملاقات میکند!(شما میگین توهم داشته؟!
دراکولا؟! همت؟! یعنی همین بغل؟! اوخ اوخ اوخ!) البته صرف
نظر از همه چیز، علاقه عجیبی به موضوع دراکولا دارم و تمام فیلمهای مربوط به آن
را دیدهام.
-فکر میکنید چرا
نوجوانان از داستانهای ترسناک خوششان میآید؟
- فکر میکنم
یکی از دلایلی که باعث میشود بچهها به خواندن این نوع قصهها علاقهمند شوند،
طرح و داستان قوی آنهاست. دلیل دیگر ماجراجوییهای زیادی است که در این نوع قصهها
اتفاق میافتد. از طرف دیگر تخیل در نوجوانان بسیار بیشتر از بزرگسالان مجال پر و بال
گرفتن دارد. ضمن اینکه تعلیق و هیجان در قصههای ترسناک کشش زیادی برای نوجوانان
دارد. مجموعه این دلایل باعث میشود که از خواندن چنین داستانهایی استقبال کنند.
-آیا گرایش روزافزون نوجوانان به خواندن داستانهای
ترسناک در ایران، در تشویق شما به نوشتن تهران، کوچه اشباح تاثیری داشته است؟
- گمان نمیکنم
تاثیری داشته باشد چون علاقه شخصی مرا به نوشتن این داستان سوق داد. (ما هم که بوقیم این وسط!) اما فکر میکنم هنوز
نتوانستهام آن چنان که باید، درباره دراکولا بنویسم. ناشر به من پیشنهاد
نوشتن جلدهای دوم و سوم این داستان را داده است و اگر این جلدها را بنویسم، حتماً
قصههای جذابتری خواهد بود.
- چرا راوی «تهران،
کوچه اشباح» اسم ندارد؟
- تا به حال
به این مساله فکر نکرده بودم! حالا که میگویید میبینم که درست است: او اسمی
ندارد. شاید به این دلیل باشد که در طول داستان کسی او را به اسم صدا نمیزند تا
بفهمیم اسم او چیست. شاید هم چون راوی داستان اول شخص است، لزومی به دانستن اسم او
نباشد.(مسخرهس! حالا اگه یه نفر خواننده بخواد دربارهی
شخصیت اول حرف بزنه باید چی صداش کنه؟)
- بزرگ شدن
در خانواده فرهنگی تا چه حد در نویسنده و مترجم شدن شما تاثیر داشته است؟
- به هر حال
بیتاثیر نبوده است. در مصاحبه دیگری هم گفتهام که در کودکی دور و برم آنقدر همیشه
پر از کتاب بود که تا دورهای از کتاب بدم میآمد. اما این مساله تاثیر ناخودآگاهش
را روی انتخاب شغل امروزم داشته است. البته فکر میکنم هیچ چیز به اندازه علاقه من
به قصه گفتن باعث نشده باشد که نویسنده شوم. من به قصه تعریف کردن علاقه وحشتناکی
دارم!
مرسی که وقتتونو رو گذاشتین واسه خوندن
این مطالب. دلم میخواست واسه عید فطر یه آپ کرده باشم. این اولین سوژهای بود که
به ذهنم رسید!
فعلا بای!
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط جاسمین
|
» کتابهای جدید!
موضوع »
سلام!
قالب جدید قشنگه؟! نیست؟ مجبورین تحمل کنین به هر حال!
خب، میخوام
چهارتا کتاب رو که قراره تقریبا به زودی چاپ بشن، بهتون معرفی کنم! از هوروویتس،
رودا و شان! احتمالا اخبار مربوط بهشون رو خوندین! اما منم میگم که بالاخره یه
پست زده باشیم!
کتاب اول:More Bloody
Horowitz نویسنده:
آنتونی هوروویتس!
نکتهی
شمارهی یک:این کتاب تک جلدیه!
نکتهی
شمارهی دو: در تاریخ 6 سپتامبر 2010 منتشر میشه. (یعنی حدود یه سال دیگه!)
نکتهی
شمارهی سه: نداریم!
کتاب
دوم: اسرار دلتورا
نویسنده:
امیلی رودا
نکتهی
شمارهی یک: اسرار دلتورا، داستان دران اژدها دوست رو بیان میکنه. (اگه یادتون
نیست این کی بود، برین کتابو بخونید!)
نکتهی
شمارهی دو: به علاوه یه سری از جزئیات کل مجموعهی دلتورا، تو این کتاب بیان شدن.
نکتهی
شمارهی سه: این کتاب با کمک و همکاری مارک مک براید نوشته شده. (کی هست؟!)
نکتهی شمارهی چهار: تاریخ چاپش در انگلستان 11
سپتامبر 2009ئه. (یعنی همین فردا پس فردا!)
نکتهی
شمارهی پنج: تاریخ چاپ در ایالات متحده اول اکتبر 2009ئه. (یعنی مهر امسال!)
کتاب
سوم: جلاد لاغر! (THE THIN EXECUTIONER)
نویسنده:
درن شان
نکتهی
شمارهی یک: طبق صحبتهای خود درن شان، این رمان به صورت تخیلی-فانتزی در فضایی
تاریک و در جواب به جنگهای خاورمیانه نوشته شده است. (اوه! چه شود!)
نکتهی
شمارهی دو: دوباره طبق حرفهای خود درن شان، این کتاب مملو از هیجان، الهههای
گوناگون، دزدی جنازهها، آدمخواری، تعصبات مذهبی و کلی عناصر باحال از همین دست
است! (دیگه بدتر!)
نکتهی
شمارهی سه: نداریم!
کتاب
چهارم: یک سری چهارگانه دربارهی آقای کرپسلی!
نویسنده:
درن شان دیگه!
نکتهی
شمارهی یک: اولین قسمتش اکتبر 2010 منتشر میشه.
نکتهی
شمارهی دو: تو این کتاب، کل زندگی لارتن کرپسلی در طی فکر کنم 200 سال مرور میشه.
نکتهی
شمارهی سه: شخصیتهایی مثل پاریس اسکیل، سبا نایل، ونچا مارچ، گاونر پورل و آقای
تینی هم تو این کتاب هستن!
منابع:
فانتزی فنز و درن شان فنز!
نظر یادتون نره! بای!
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط جاسمین
|
سایت
طرفداران درن شان سه ساله شد! تولدش مبارک! ایشاالله صد ساله شه!
اینو
بگم که درن شان فنز اولین سایتیه که من توش عضو شدم! کلی خاطره دارم ازش! بیشتر از
500 تا پست دارم! ناظر سه تا انجمنم! و مهمتر از همه: الکی الکی یه اخطار هم
گرفتم! (افتخار هم میکنم! منو باش!)
دومین
سایت: نوقلم!
نوقلم
به عنوان بهترین سایت فانتزی انتخاب شده، (تو همون جریان جشن آکادمی فانتزی و
اینا!) و واقعا هم حقشه! کلی انجمنهای مختلف در رابطه با ادبیات و اینا داره.
ایفای نقششو بگو! معرکهس! مدرسهی جادوگری داریم اونجا! (فقط حیف که من حال و حوصلهی
فعالیت ندارم!)
تازه
لوگوی وبلاگ منو هم گذاشتن تو صفحهی اولش!
سوم:
فانتزی فنز!
فانتزی
فنز خیلی سایت باحالیه! در طول سال، سه ماه بازه و نه ماه بستهس! خب، البته
مشکلاتی پیش اومده بود و حالا دوباره باز شده و امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد
براش. خیلی سایت باحالیه!
من
یه بار شدم مدیر ایفای نقشش، گند زدم به همه چی! خواستم یه پستو پاک کنم، زدم همهی
تاپیکای ایفای نقش رو پاک کردم! کلا جنبه مدیریت ندارم!
نکتهی
جالب توجه اینه که این سه سایت، هر سه اخیرا قالباشونو عوض کردن!
×××
خب،
فقط اینو بگم که اگه تو این سایتا عضو نیستین، حتما همین الان برین عضو بشین! (هر
سه تاشون تو پیوندای روزانهم هستن.) اگه هم دنبال من میگشتین، میدونین دیگه؛ من
همه جا جاسمینم! جاسمین اینجا، جاسمین اونجا، جاسمین همه جا!
پ.ن.
حلول ماه مبارک رمضان رو هم با بیست قرن تاخیر، تبریک میگم! روزههاتونو بگیرین،
خب؟! آفرین بچههای خوب! التماس دعا.
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط جاسمین
|
تو این آپ میخوام یه کم در مورد مجموعهی کتابهای گرگ و گوسفند... چیز، گرگ و
میش براتون بحرفم! البته خودم خیلی ازش خوشم نمیاد، اما به درخواست یکی از دوستانی
که نظر گذاشته بود، این کارو میکنم تا ملت دو چیز حالیشون بشه!
1.
من به نظرای دیگران توجه میکنم!
2.
نظر بذارید بگید دوست دارید در مورد چه مطلبی بنویسم و اینا.
×××قبل از پرداختن به این موضوع، بگم که در
راستای خارج نشدن زیادی وبلاگ از حیطهی درن شانیستی و درن شانیسمی (!)، قسمتی به
نام "اخبار درن شانیستی" این بغل قرار گرفته که اخبار کوتاه درن شانیستی
اونجا قرار میگیرن و لینک میشن به اون خبر خاص تو سایتی که ازش برداشته شدن. علاوه
بر این تو فکر قالب و موضوعات هستم. نگین این حواسش نیست. درستشون میکنم. کسایی
که قبلا لوگوی منو برداشتن، چک کنن ببینن لوگو تغییر کرده یا نه. اگه تغییر نکرده
بود، کد رو دوباره قرار بدن. (همون کد قبلیه ولی بازم تو دربارهی وبلاگ میذارمش.)
همین!
حالا
بریم سراغ آپمون:
=> داستان گرگ و میش از قرار معلوم خیلی طرفدار
داره. چون با وجود اینکه ترجمه شده (انتشاراتی و اینا!) بازم سایتای زیادی از جمله
درن شان فنز و نوقلم اقدام به ترجمه کردنش نمودهاند! اگه شما از جمله طرفدارای
این مجموعه هستین، پیشنهاد میکنم به سایت طرفداران
گرگ و میش یه سری بزنین. (من اونجا همون جاسمینم!)
==> خلاصهی داستان: یه دختری به نام بلا سوان
شخصیت اصلی داستانه. مامان و بابای این دختر از هم جدا شدن. (نچ نچ نچ!) اونطور
که من فهمیدم بلا پیش مامانشه و تعطیلات میره پیش باباش. ولی قرار میشه که بره و
کلا پیش باباش زندگی کنه. اونجا با یه پسری آشنا میشه به اسم ادوارد که از شانس
افتضاح بلا، خونآشام از آب درمیاد! (همه رو برق میگیره، اینو چراغ نفتی یا یه
همچین چیزی!) خلاصه اینا با هم دوست میشن. خانوادهی ادوارد هم کلا خونآشام
بودن. خلاصه اتفاقاتی میافته و یه عده نمیدونم چرا میفتن دنبال بلا و بقیهشو
نمیگم به دو دلیل: اول اینکه برین کتاب رو بخونین و دلیل دوم اینه که خودم هم ادامهشو
نمیدونم!
من
خودم از این داستان خوشم نمیاد. چون هم فانتزیه و هم عشق و عاشقی! نمیدونم چرا
ولی باهاش حال نمیکنم! با این حال تو درن شان فنز تو ترجمهی جلد اولش نقش داشتم.
===> کتاب چهار جلده به این نامها:
گرگ و میشماه نوکسوفسپیده دم
من
پیشنهاد میکنم اول کتاب یکشو از اینترنت دانلود کنید، بعد اگه خوشتون اومد، برین
بخرین. حیفه یه کتابو بخرین، ولی نخونیدش!
خب دیه، من باید برم. کار ندارید؟ خدافظ!
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط جاسمین
|
» پندراگون!
موضوع »
به
عنوان اولین آپ غیر درن شانی، میخوام یه کتاب توپ بهتون معرفی کنم به اسم...
خودتون بگید! اولش با پ شروع میشه!
-
پـــ ِ...
-
پندرا...
-
پندراااا...
-
ای بوقیها! پندراگون دیه!
-
خودمون میدونستیم! لازم نیست معرفی کنی! همون اتر پندراگون تو شبح شاه یا یه
همچین چیزی!
-
هه هه هه! نهخیر! یه پندراگون دیگه!
روزی
روزگاری، شخصی بود به نام دی جی مکهیل، این شخص یه روز هوس کرد یه کتاب باحال و
خفن و اینا بنویسه به نام مجموعهی پندراگون. این مجموعه مثل اینکه ده جلده به این
نامها:
The
Merchant of Death
The Lost City of Faar
The Never War
The Reality Bug
Black Water
The Rivers of Zadaa
The Quillan Games
The Pilgrims of Rayne
Raven Rise
اما
فقط اولیش (تاجر مرگ) تو ایران چاپ شده. خیـــــــــلی خفنزه این کتاب! من کلی
خوشم اومد ازش! خب، اگه نمیخواین قسمتهایی از داستان براتون لو بره، ادامه رو
نخونین! کتاب، جریان یه پسریه با یه دختر و یه پسر دیگه و یه دختر دیگه و مامان
اون دختر دیگه و دایی پسر اولیه و یه آدم خيلی زیاد بسیار بد و مخوف و یه ملکهی
چاق و یه تاجر مرگ و یه عدهی دیگه! خلاصه، یه روز دختر اولیه میره خونهی پسر اولیه،
خب، بقیهشو خودتون پیشبینی میکنین، مگه نه؟!
-
بــــــــله!
-
اشتباه میکنین! چون دایی پسر اولیه یهو ظاهر میشه و این دختر و پسر و کلا شماها
همگی ضایع میشین!
-
حیف شد!
خلاصه،
این پسره که همه میدونیم اسمش پندراگونه، مجبور میشه مسابقهی مهم بسکتبال رو ول
کنه و با داییش بره به یه جای وحشتناک و خطرناک و ترسناک و خفنناک و اینا! بقیهش
رو اگه تعریف کنم، مزهش از بین میره. کلش اینه که پندراگون با داییش میره تو یه
دنیای دیگه تا از نابودی نجاتش بده.
نکتهی
جالب این داستان طرز روایتشه که هم سوم شخصه و هم اول شخص! یعنی کل داستان تو
دنیای ما اتفاق میافته (سوم شخص) و نامههای پندراگون که به دست دوستاش میرسن
(اول شخص)، توضیح میدن که تو دنیای دیگه چه خبره و اینا! یه چیز باحال دیگه هم
طرز روایت اول شخصشه که پسره خیلی باحال روایت کرده! همهش میگه اوهوه! آخ! وای
بد شد! و اینا! کلا اگه این کتاب رو نخوندین، پیشنهاد میکنم حتما به والدینتون
پیشنهاد کنین که واسه تولدتون بخرنش! حتی اگه دیروز تولدتون بوده باشه! (که در این
صورت تولدتون رو تبریک میگم!)
آپ
خیلی طولانی شد! فعلا بای! نظر هم فراموش نشه!
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط جاسمین
|
خب، بیمقدمه
بریم سر اصل مطلب! اونایی که از اول شروع کار این وبلاگ همراه من بودن، میدونن که
بارها تصمیم گرفتم وبو حذف کنم! ولی خب این کارو نکردم.
اوایل
تابستون دیدم من که دیگه حال و حوصله ندارم برم تو وبلاگ درن شان، خبر بیارم ترجمه
کنم. خبرهای درن شان فنزم که تکراری میشن و اینا. پس چه بهتر که حذف کنم اینجا
رو بره پی کارش!
ولی خب میدونین؟!
حیفه! بیشتر از یه ساله که این وبو دارم. دلم نمیاد حذفش کنم! آخی نازی! :دی
پس از این
به بعد، کمی روال کار وبمون تغییر میکنه! از این به بعد، نه تنها راجع به درن
شان، بلکه راجع به نویسندههای دیگهی فانتزی هم مطلب میذارم! اسم وبلاگ هم میبینین
که تغییر کرده! (البته فکر کنم این هم خیلی دووم نیاره! پسفردا میگم بزنم حذفش
کنم بره پی کارش!)
اگه
پیشنهادی دارین که به وبلاگ کمک میکنه، این نظرا رو این پایین واسه همین کارا
گذاشتن دیه!
فعلا بای!
پ.ن. با تشکر از الهه! بقیه هم بوقن!
+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط جاسمین
|